مرتضى راوندى

681

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مال برود سر بسلامت باشد ؛ چه مال را عوض باشد و جان را نه . . . كار خويش به دست كس رها مكن ، و از خيانت نمودن با مردم احترازنما ؛ چه هر خيانت كه با مردم كنى ، با خود كرده‌اى . پس راستى را پيشه‌ساز ؛ چه بزرگترين مايه راستى است . خوش دادوستد و فصال باش . كس را وعده مده و چون داده باشى خلاف مكن . خريده مگوى ، و چون گويى راست‌گوى . . . زنهار ضمان مال كس مشو . . . از جمله سهوها و غلطهاى آدمى ضمان است . . . بدان كه تاجر صاحب خرد ، هرگز مفلس نشود . . . بيخرد بد گوهر چون افتاد ، برخاستن او مشكل و بىتدبير چون خر در گل . . . در تجارت و بازرگانى ، طريق عقل معاش و كدخدايى و طرز انتعاش كسب و خانه - دارى و ترتيب حوائج نيكو به‌جاىآر . . . چون در مال خويش و مايهء تجارت خللى و تزلزلى بينى ، دخل خويش را زيادت گردان ، و اگر زيادتى دخل ميسر نگردد ، خرج را كم‌ساز . و بايد كه هرچه اشترانمايى در ايام كاسدى بود ، و هرچه بيع كنى در زمان روايى . . . اگر مايهء تجارتت بسبب حادثه‌اى ضايع گردد ، اظهار عجز و مسكنت منما و به جبر الحال آن فايت مشغول شو ؛ چه اين اظهار را غير از ملالت دوستان و شماتت دشمنان حاصل نباشد . . . هرآينه اضطراب و عجز سبب دفع شقاوت [ شقى ] و موجب رفع حادثهء او نتواند بود ، و سعيد نيز چون به زيور هنر آراسته و خردمند باشد ، متحمل و صبور بود . . . بيخرد را چون حادثه برسد ، بسبب بيصبرى خود را متألم و فضيحت بسازد و دوستان را در معرض دلسوزى و شفقت و دشمنان را در مقام خوشدلى و شماتت در آرد . » « 1 » در جاى ديگر از كتاب انيس الناس ، به بعضى تعاليم اقتصادى برمىخوريم . از جمله در فصل چهارم ، مىنويسد : « از جمع آوردن اموال غافل مباش و جهد كن تا هرچه فراآورى و جمع كنى از نيكوترين محل بر وجه حلال باشد . . . و بهر باطل از دست مده و ضايع مگردان ؛ چه گفته‌اند : نگاه داشتن مال مشكلتر از جمع آوردن است . پس بهنگام ضرورت ، خرج كن و آنچه خرج كنى سعى كن عوض آن باز جاى نهى ؛ چه چون برگيرى و بدل آن حاصل نيايد ، اگر گنج قارون بود سرآيد . . . محبت مال چندان در دل راه مده . . . تا اگر حادثه‌اى روى دهد و ضايع گردد ، محزون نگردى . هركه اندك نگاه نتواند داشت ، حافظ بسيار نيز نتواند بود . زيانكار مباش چه ثمرهء آن نيازمندى است و ثمرهء نيازمندى خوارى . و كار خويش بر كار غير مقدم‌دان ، ليكن در اتمام مهام دوستان و مردمان ، تقصير مكن . . . از كاهل ننگ‌دار ؛ چه كاهل برادر بدبخت است . . . كوشا باش تا آبادان گردى . و چيز از سزاوار دريغ مدار ؛ چه مقصود از جمع مال رعايت خواطر مردم نمودن و آوازهء خوش بلند گردانيدن است . راحت خلق بر راحت خويش مقدم‌دان . . . حكيمى را پرسيدند : نيك‌بخت كيست و بدبخت چيست ؟ گفت : نيك‌بخت آن‌كه خورد و كشت ، و بدبخت آن‌كه مرد و هشت . » « 2 »

--> ( 1 ) . همان . ص 140 - 123 ( به تناوب و اختصار ) . ( 2 ) . همان . ص 85 - 82 .